ببینید چه می تواند باشد.

متفکران بزرگ آموخته اند تا فقط آنچه هست را نبینند بلکه آنچه می تواند باشد را ببینند. تجسم ارزش هر چیزی را چند برابر می‌کند. یک فرد بزرگ‌اندیش همواره در ذهنش تجسم می‌کند که در آینده چه چیزی می‌توان انجام داد. او اسیر زمان حال نیست.

تمرین، مادر مهارت‌ها و کلید تسلط بر هر مهارتی است.

می‌گویند مردی در یکی از خیابان‌های نیویورک از موسیقیدانی می‌پرسد که چطور می‌تواند به تالار اپرا برسد و موسیقی دان جواب می‌دهد: با تمرین آقا، با تمرین!
تمرین، مادر مهارت‌ها و کلید تسلط بر هر مهارتی است.
ذهن ما مثل یک ماهیچه است که نیاز به ورزیده شدن دارد.
هر چه بیشتر آن را به کار بگیرید قوی‌تر می‌شود و قابلیت بیشتری پیدا می‌کند.
هر رفتار یا مهارتی را که دوست دارید با تمرین و تکرار می‌توانید به دست آورید.
برای ایجاد عادت و تمرکز بر روی مهم‌ترین کارها به سه ویژگی اساسی نیاز دارید که هر سه را می‌توانید یاد گرفت:
این سه ویژگی، تصمیم گیری، انضباط و اراده هستند.
اول باید تصمیم بگیرید که عادت به اتمام رساندن کارها را در خود پرورش دهید.
دوم باید خودتان را منضبط کنید تا اصول لازم برای ایجاد این عادت را آنقدر تمرین کنید تا بر آنها تسلط پیدا کنید؛ و در آخر باید هر کاری را که بر اساس این اصول انجام می‌دهید با استفاده از نیروی اراده تقویت کنید تا اینکه این عادت ثبات پیدا کند و به جزء جدا نشدنی شخصیت شما بدل شود.

ملانصرالدین چگونه بازاریابی می کرد …؟

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگ و حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کار چقدر پول گیر آورده‌ام.

شرح حکایت ۱ : دیدگاه بازاریابی استراتژیک

ملا نصرالدین با بهره‌گیری از استراتژی ترکیبی بازاریابی، قیمت کم‌تر و ترویج، کسب و کار «گدایی» خود را رونق می‌بخشد. او از یک طرف هزینه کمتری به مردم تحمیل می‌کند و از طرف دیگر مردم را تشویق می‌کند که به او پول بدهند.

«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند»

شرح حکایت ۲ : دیدگاه سیستمی اجتماعی

ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد»

کمتر پس انداز کن، بیشتر درآمد داشته باش.

داستان های آموزنده افراد موفق

سوز اورمان به مردم پیشنهاد می دهد تا به جای محروم کردن خود، با رفتارهای اقتصادی درآمد خود را افزایش دهند. هنگامی که سوز حدود 35 ساله بود، خیلی خوب زندگی می کرد اما در قرض غرق شده بود. او نمی توانست دست از زندگی لوکس خود بردارد، بنابراین در صدد یافتن راه حل شد.

به خاطر داشته باشید ،طرز تفکری که هوش شما را هدایت می کند بسیار مهمتر از میزان هوش شماست

حتی دارندگان عالیترین مدارک دانشگاهی نیز نمی توانند خود را از رعایت این اصل اساسی در موفقیت مستثنی کنند. جیم ف. یکی از کارمندان عالی رتبه در یک آژانس بزرگ تبلیغاتی است. شغل جیم در آن آژانس ،مدیریت تحقیقات فروش در بازار بود و باید بگویم که کارآیی فوق العاده ای داشت جیم تقریبا هیچ چیز درباره شیوه های تحقیق نمیدانست ،چیزی از آمار نمی فهمید،تحصیلات دانشگاهی نداشت،اگر چه همه افرادی که زیردستش کار می کردند فارغ التحصیل دانشگاه بودند،و جالب آنکه جیم تظاهر به فهمیدن جنبه های فنی تحقیق نیز نمی کرد. چه عاملی باعث شده بود که در سال سی هزار دلار درآمد داشته باشد در حالی که حتی یک نفر از زیردستان ده هزار دلار هم در سال نداشت. روش او این چنین بود جیم یک مهندس انسانی بود. او صد در صد مثبت بود. هنگامی که افراد از لحاظ روحی کم می آوردند جیم می توانست روحیه آنها را تقویت کند او مردم را درک می کرد و از آنجا که می توانست منشا ناراحتی ها و اندوه آنان را دریابد مردم را عمیقا دوست داشت. عاملی که جیم را در نظر شرکتش به مراتب ارزشمندتر از مردمانی با ضریب هوشی بالاتر کرده بود هوش او نبود بلکه شیوه استفاده او از هوش خود بود. 

وقت خود را غنیمت بشمارید. ساعت‌های خود را تقسیم کنید و به آن‌ها به چشم منبع درآمد نگاه کنید.

یک نرخ ساعتی برای خود مشخص کنید. اگر کاری زمان شما را پر می‌کند، اما به اندازه کافی درآمد ندارد، آن را به شخص دیگری بسپارید تا هم هزینه هم زمان بیشتری را ذخیره کنید. می‌توانید کار خود را به یک کارآموز تحویل دهید یا اینکه یک دستیار استخدام کنید. باید آینده‌نگرانه به زمان خود نگاه کنید. اگر حس می‌کنید با یک ساعت استراحت می‌توانید بهتر فکر کنید و بیشتر درآمد داشته باشید، پس یک ساعت استراحت کنید و میزان کار آن ساعت را به کس دیگری بسپارید.

آقای عسگراولادی

دکترهای حاذقی در چین و ژاپن به من توصیه کردند سه چیز را رعایت کنم. اول اینکه غذا که می‌خورم سیر نشده از سر سفره بلند شوم، دوم اینکه حرص نخورم اصلا انگار دنیا وجود ندارد. ولی من می‌گویم مگر می‌شود؟ اما آنها اعتقاد دارند اگر می‌خواهید عمر طولانی داشته باشید، باید دنیا را بی‌خیال شوید. سومین توصیه این بود که حتما میان روز نیم ساعت چرت بزنم. من هیچوقت روزها را نمی‌خوابم. ولی به اجبار الان این کار را می‌کنم. وزیر امور خارجه چین هم در یک ضیافت شام به من این توصیه‌ها را کرد. سن و سالش بیش از ۸۰ سال بود. از او پرسیدم چطور می‌خواهی نود سالگی را درک کنی؟ این توصیه‌ها را در پاسخ به سوال من گفت.
نزد یک فرد دیگری که معتقد به خدا بود رفتم و او هم به جز این توصیه‌ها به من گفت که خدا را هم در زندگی و کارم در نظر بگیرم. روزی هم با آیت الله ابوالقاسم خویی در عراق دیدار کردم. به من گفت اگر حرفی به تو بزنم گوش می‌دهی؟ گفتم گوش می‌دهم ولی قول نمی‌دهم که عمل کنم. گفت هر روز صبح یک برگه یادداشت بردار هر کاری که آن روز انجام می‌دهی را روی آن برگه بنویس. خوب و بد را ثبت کن. شب که به خانه آمدی آنها را نگاه کن و با وجدانت خلوت کن. در واقع یک نامه اعمال دنیوی برای خودت درست کن. فردای آن روز سعی کن کارهایی که نمی‌پسندی را انجام ندهی. اگر این کار را انجام دهی سعادتمند می‌شوی. اگر معتقد به امام هستی امام ناظر توست، اگر معتقد به خدایی خدا ناظر توست و اگر معتقد به هیچ کدام نیستی، وجدانت ناظر توست. اگر توانستی این کار را کنی زندگی ات را تضمین کرده‌ای و نمی‌میری. زندگی من هم الان همینطور است. سعی می‌کنم به توصیه‌ها عمل کنم. اعتقاد دارم به اینکه دیروز گذشته، فردا هم نیامده، بنابراین باید در حال زندگی کنم. توصیه حضرت علی (ع) هم همین است

آقای عسگراولادی

من ۵۰ تا ۶۰ سال است که نیم ساعت مانده به اذان صبح بیدارم، ساعت ۶ استخر می‌روم و ۷ از خانه بیرون می‌آیم. اصلا نمی‌توانم در خانه بمانم. آفتاب به آفتاب بیرون از خانه هستم. اول به دفتر شخصی ام سر می‌زنم و کارهایم را که انجام دادم به اتاق ایران و چین می‌آیم. جلساتی که دعوت می‌شوم را می‌روم. هر روز هم به چند جلسه دعوت می‌شوم. در گذشته هر ماه ۲ سفر کاری و شغلی به خارج از کشور می‌رفتم.
من باغ پسته ندارم، چون پسته را می‌خرم و می‌فروشم. اما پسرم را وارد این کار کردم. پسرم الان صاحب بیش از ۴۰۰ هکتار باغ پسته در یزد است. اما من از او پسته نمی‌خرم. او خودش پسته را تولید می‌کند و می‌فروشد و صادر می‌کند. سالانه ۱۰ تا ۱۵ هزار تن پسته صادر می‌کند. من فن کار را به او یاد دادم. باید روی پای خودش بایستد.

می شود دین داشت تاجر خوبی هم شد(آقای عسگراولادی)

دنیای خود را محضر خدا بدان. وقتی صبح بیرون می آیی، بدان که خدا ناظر بر اعمال توست. شب که می آیی به خدا حساب پس بده. ببینید خیلی ساده است. الان من با شما نشستم و دارم حرف می زنم، شب که بروم می گویم یکی از کارهایی که امروز کردم با ایشان بود، خب چه چیزی را خلاف گفتم، چه چیزی را درست گفتم. این مرور می کنیم و در حرف بعدی فردا اصلاح می کنیم. خب در این کار توفیق داشتم. مسلما من به شدت به اعتقادات مذهبی اعتقاد دارم. 

ادامه نوشته

آقای عسگراولادی

من تاجرم و اصولى دارم؛ یکى از اصولم این است که هیچ وقت بیش از یک هفتم تنخواهم را به کسى نسیه نمى‌دهم تا اگر پولم را خورد باقى پولم محفوظ بماند. اصل بعدى‌ام این است که سعى کردم هیچ وقت بیش از نصف دارایى‌ام را نسیه نخرم. اصل دیگر این است که سعى کردم از بانک‌ها وام نگیرم. بانک‌ها بسیار سراغ من آمدند اما قبول نمى‌کردم! در نتیجه شب با خیال راحت به خانه مى‌رفتم و بدهکار نبودم. اگر داشتم مى‌خریدم و اگر نداشتم، نمى‌خریدم
سال ۵۵ اگرچه آدم سیاسى نبودم به نجف خدمت حضرت امام(ره)‌ رفتم. رفته بودم از ایشان اجازه بگیرم که در قم کارخانه بزنم و ایشان هم مرا راهنمایى کرد. یکى دیگر از اصولم عوض نکردن شریکم است. محمدحسن شمس ۵۰ سال شریک من است و هنوز هم شریک هستیم.

ادامه نوشته

هوش کارآفرینی

کسب و کارهایی که در آن خلاقیت وجود نداشته باشد دقیقا مانند مردابی است راکت و بدون تحرک ، کسل کننده برای کارکنان و مشتریان . همین موضوع گامی است در جهت پیش رفتن به سمت فروپاشی کسب و کار 

به دیگران انگیزه دهید

کمک به دیگران برای دست یابی به اهدافشان سبب تجدید انرژی می شود. وقتی مربی یا مشاور کسی باشیم متوجه تأثیر فوق‌العاده آن در داشتن روحیه مثبت خواهیم شد و این به ما کمک می کند از زاویه‌ی دیگری به اهداف و چالش‌های زندگی نگاه کنیم. شریل سندبرگ از موفق‌ترین و تأثیرگذارترین زنان عصر حاضر و مدیر اجرایی کمپانی فیس بوک است. شاید تصور کنید این فرد بسیار موفق هیچ احتیاجی به تجدید انگیزه ندارد، اما او در صفحه‌ی فیس بوک خود همواره از طریق نوشته‌های شخصی، پادکست‌های آموزشی، سخنرانی‌های عمومی، معرفی کتاب‌های توسعه شغلی به دنبال انگیزه دادن به دیگران است؛ بدین خاطر صفحه‌ی فیس بوک شریل سندربرگ به یک منبع الهام بخش برای دیگران تبدیل شده و تمام این‌ها انگیزه‌ی او را بیشتر کرده است. او در سایت لین این می گوید با انتقال انرژی مثبت و انگیزه به دیگران، انگیزه خود را هر چه بیشتر کنید، در واقع وقتی شما کاری را برای دیگران انجام می دهید نتایج مثبت آن روی کار شما تأثیر خواهد گذاشت.

با افراد با انگیزه و پر انرژی معاشرت کنید

افرادی که همیشه با آن‌ها در ارتباط هستید تأثیر زیادی روی موفقیت شما دارند. اگر بیشتر زمان خود را با افراد مثبت اندیش، بااراده، پرتلاش، موفق، باانگیزه و شاد بگذرانید به آرامش و حال خوبی دست خواهید یافت و امکانی فراهم می شود تا بتوانید بهترین نمونه از خودتان باشید

اهداف و برنامه‌های خود را با دیگران در میان بگذارید

اهداف و برنامه‌های خود را بنویسید و آن‌ها را با خانواده، دوستان یا همکاران خود به اشتراک بگذارید، این کار از طریق شبکه‌های اجتماعی هم قابل انجام است. شما با این کار خود را فردی مسئولیت پذیر و هدفمند به اطرافیان نشان می دهید. این کار باعث می شود دیگران مدام درباره‌ی اهدافتان از شما سؤال کنند، موفقیت‌هایتان را با شما جشن بگیرند و در زمان سختی و شکست‌ها همراهتان باشند و به شما پیشنهادات و توصیه‌های خیرخواهانه بدهند. دلایل زیادی وجود دارد که نشان می دهد اشتراک گذاری اهداف و برنامه‌ها و سنجش میزان پیشرفت در راستای دست یابی به آن‌ها سبب می شود انگیزه‌ی بیشتری برای رسیدن به اهدافتان داشته باشید.