ذهن دنیایی را می سازد که می خواهد.

بزرگترین چالش در تغییر رفتار، این است که دریابیم مرتکب اشتباه شدیم. سخت است زیرا ذهن ما به آن افکار اعتبار بخشیده و آنها برایمان به حقایقی تبدیل شده‌اند.
دنیا برای ذهن شما بی اهمیت است. برایش مهم نیست چه می بیند، می شنود و تجربه می کند. او دنیای مخصوص به خودش را می سازد. او باورهای خودش را اثبات می کند. تمام دنیا تمام چیزهایی که تاکنون بوده هست و خواهد بود، ثمره‌ی ذهن ماست.البته نه بطور فیزیکی. بلکه ذهنی،عاطفی و ادراکی. تمام آن در ذهن شما خلق شده،ساخته شده و توسط ذهن‌تان نیز حمایت می گردد. 
ما افکارمان را در اولویت قرار می دهیم. 
درمیان خاطراتی که دست از آنها برنمی داریم، باورهایی که حاضر به تغییرشان نیستیم و افکاری که از کنترل خود خارج می دانیم همه‌وهمه درذهنمان هستند. 
ذهن کسی که خود را ناقص بداند و آن افکار را بپذیرد برایش دلایل محکمی ایجاد می کند. بدنبال دلیل می گردد و می یابد. چه حقیقت داشته باشد و چه نه. چه دلیلی وجود داشته باشد و چه نه.
ذهن،تمام تجارب و افکاری که ضد تصورش باشد را نادیده می گیرد و وقتی فرد به جنبه‌ایی از زندگی‌اش که او را آزار می‌دهد نگاه می کند، مثل روابط ما با دیگران و... ذهن به بهترین شکل ممکن به اثبات آن افکار می پردازد و تمام فکر و ذکر ما به یافتن شواهدی برای اثبات آن معطوف می گردد.

تغییر سخت است.

ذهنی که تحت کنترل نباشد خطرآفرین است. و وقتی فرد متوجه آسیب آن می گردد که دیگر دچار افسردگی شده باشد. تسلیم می شود و اجازه می‌دهد او را کنترل کند. بر باورها و کارهایش اثر بگذارد. تغییر سخت است. افکاری که باور کرده، افکاری هستند که به آنها عشق ورزیده. آنها از داشتن رنج وسختی و بدبینی و ناامیدی احساس راحتی می‌کنند. آنها از اینکه دیگران را مسئول شرایط خود و مستوجب سرزنش بدانند، احساس راحتی می‌کنند. آنها از تصور دنیا بعنوان بی رحم و ظالم آرام می شوند. ازاینکه لزومی به کارسخت و تلاش نباشد(زیرا رؤیایشان تحقق نخواهد یافت.و هیچ چیز برایشان ممکن نیست). این لذت و رضایت عجیب در آنها وجود دارد. البته همچنان در ظاهر خود را شکست خورده، منزوی، خشن و غیرقابل پیش بینی نشان می دهند. زندگیشان پر است از رنج و خشم و اندوه. افسردگی در آنها، به سرعت یا به آرامی شکل می گیرد و خرابی به بار می آورد. هرگز از آن رها نمی شوند. رخوت و سستی به بار می آورد که مابقی عمر همراهشان خواهد بود. ولی لااقل چیز آشنایی است وآن را می شناسند. زندگی افسرده‌شان، بطرز عجیبی متعادل است. اگر چه ممکن است افسردگی به قیمت ازدست دادن رؤیاها و همه چیز (حتی زندگی شان) تمام شود،آنها ترجیح می دهند اینگونه باشند و سختی تغییر را به جان نخرند. این معادله‌ایی است که در ذهن بوجود می آید. دریک طرف زندگی‌ایی وجود دارد که از آن بیزاریم و درسمت دیگر راه‌حل و علاجی، که از آن میترسیم. زندگی ما مثل یک پل شکسته است که به مرور زمان تخریب شده. هنوز کاملاً فرو نریخته و به جای سستی وصل است. متزلزل است. ولی لااقل امروز سرپاست. اما بدون آن پایه، بدون داشتن افکاری که به آنها عادت کرده و ذهن افسرده‌ایی که با آن خو گرفته، زندگی دیگر ادامه نمی یابد .معنا ندارد. بکلی از بین می‌رود.

ذهن هم قدرت خلقت دارد و هم تخریب.

ذهن قوی ترین چیز درجهان است.هم قدرت خلقت دارد و هم تخریب.
می تواند زندگیتان را ساخته یا نابود کند. ذهن، منشأ تمام ترسها و مهر تائیدی برنداشتن عزت نفس است. گذشته‌ایی که رها نمی کنید...زمان حالی که برایش تلاش نمی کنید و آینده‌ای که از رویارویی با آن هراس دارید و تمام اینها چیزهایی هستند که از آن بیزارید. تمام مشکلات زندگی از افکار شما نشأت می گیرد. مشکلات شما در افکاری است که درون ذهنتان خانه کرده. احساس شما را نسبت به خودتان مسموم می کند و مانع از حل مسائلی می شود که در زندگی با آن برخورد دارید.

ذهن شما یک انسان است.

ذهن شما مانند یک انسان است. مگر نه؟ افکاری دارد،  شخصیت دارد. باورها و آرمان هایی دارد. تمام آنچه که شما از آن آگاهید را می داند و فکر می کند دانای مطلق است.
ذهن شما برای خود داستانی دارد. یک روایت. از اینکه چه کسی است؟ از کجا می آید و به کجا می‌رود؟ ولی از همه مهمتر: ذهن نجوا می کند و فریاد می زند. شنونده دارد. آن شنونده شما هستید.
زمانی که احساس می‌کردم هیچ کس من را دوست ندارد، ذهنم را بهترین دوست خودم می دانستم و به آن ایمان داشتم. این صحت دارد. ما بیش از هرکس با ذهنمان در ارتباطیم و با آن در حال گفت و گوهستیم. ذهنی که همواره همراهمان بوده، هست و خواهد بود. هر لحظه از زندگی (چه خواب باشید و چه بیدار) ذهن، از طریق نجواهای درون سرتان با شما در ارتباط است. صدایی که نه از آن گریزی هست و نه می توان آن را نادیده گرفت. چرا باید نادیده‌اش بگیرم؟
هر شب وقتی به خواب می رفتم ذهنم آرامم می کرد. دنیا و مشکلات زندگی را برایم شرح می داد و اینگونه به کمکم می آمد. اما در واقع کمک نمی کرد.
ذهن به من می گفت من فاقد ارزش هستم.
زمانی که دچار دغدغه و نگرانی نسبت به خانواده‌ام بودم ذهنم به من می گفت: شرایط ناامید کننده است و ما همواره این مشکلات را تحمل خواهیم کرد و هرگز رهایی نمی یابیم. 
ذهن به من می گفت این من هستم و این قاعده‌ی جامعه است. جامعه‌ایی که در آن زندگی می‌کردم و انتظار بیشتری از آن نمی رفت. تلاش و تکاپو معنایی نداشت. این رنجی بی پایان بود. زندگی چیزی را طلب می کرد که ما فاقد آن بودیم. خوبی ها پایدار نبودند. تلاش و امید چیزی عبث و بیهوده بود. اینها را ذهنم به من می گفت و من باور می کردم.
فکر می کردم بازنده‌ام. پس مثل یک بازنده رفتار می‌کردم. در خانه می نشستم. همه کاری می‌کردم و سرخودم را گرم 
می کردم. این که کار دیگری از دستم برنمی آید احساس انزجار ونفرت داشتم. دائماً نگران بودم دعا می‌کردم همه چیز بهتر شود. یاد گرفتم همواره هراسان باشم. صرفه جویی کنم و پس انداز داشته باشم. تمام عمر ذهنم به من می گفت شایسته‌ی چیز بهتری نیستم. من به خوبی و خوش شانسی دیگران نبودم و روابط آنها را نداشتم. دنیا چیزهایی که می خواستم را به من نمی داد بلکه به کسانی ارائه می کرد که از آنها تنفر داشتم. آنها لایق آن بودند و خصوصیاتی داشتند که من نداشتم. تمام اینها را باور کردم. امید نداشتم. رؤیا پردازی می کردم اما نه تلاش می‌کردم ونه تغییر. 
من به ذهنم اجازه‌ی پیروزی دادم. اجازه دادم افکارم کنترل را دردست بگیرند. همه ی ما این کار را می کنیم. داستان ما منحصر به فرد نیست.

ذهن من دوست من است.

در ابتدا بسیار خجالتی بودم و نمی توانستم با افرادی که می خواستم ملاقات کنم یا دوستانی که می خواستم را بیابم. من تلاش نمی کردم زیرا از شکست می ترسیدم و نمی توانستم بر ترسم غلبه کنم.
دوستانم آنهایی نبودند که می خواستم.
همانگونه که بعدها دریافتم، افراد بی کفایت، دوستان باکفایت را به خود جلب نمی‌کنند.
بخوبی بخاطر دارم که خودم را بهترین دوست خود 
می دانستم و متقاعد شده بودم که همینطور است.
از غرق شدن در افکارم بیش از حضور در جمع لذت می بردم.
دیگران من را درک نمی کردند. این تنها ذهنم بود که من را درک می کرد. تنها ذهنم بود که همواره یار و یاورم بود.
اما ذهن دقیقا چه چیزی برای من به ارمغان می آورد؟
آن قدر کله شق بودم که برای بهبود زندگی و شادتر شدن دست به تغییر نمی زدم.
افسرده بودم و متقاعد شده بودم من غیر قابل تغییرم. زندگی بسیار بی‌رحم و خشن است. فکر می‌کردم بدترین اتفاقات ممکن برایم رخ داده. من ناتوان ترین و بدشانس ترین هستم. و هرگز چیزی به نفع من پیش نمی رود.
درتمام این مدت ذهنم به من می گفت که این افکار صحت دارند.
مشکلات تقصیر خودم نیست و اگر همینطور به ناراحتی تلخکامی و عصبانیت ادامه دهم روزی فرا می رسد که همه چیز تمام می شود و پایانی خوش برای من رقم خواهد خورد.
حق به حق دار می رسد. دیگران به سزای اعمالشان می‌رسند. مشکلات زندگی‌ام نیست و نابود می‌شوند و من شادمان 
می گردم. به طرزی معجزه آسا...
به من می گفت باید به ناراحتی‌ات ادامه دهی. من باید افسرده می ماندم. باید دائماً چیزهایی که آزارم می داد را یادآوری می کردم و نسبت به کسانی که مرا ترک کردند احساس تنفر می کردم. من باید به شکنجه کردن خودم ادامه می دادم. من باید همانطور می ماندم تا شرایط به خودی خود تغییر کند.
پس به این کار ادامه دادم.

ادامه نوشته

سکون

هرگونه که باشیم، خود را به آن مجبور می کنیم.چه خوب.چه بد. چه شاد و چه غمگین. به همین دلیل بسیاری به تدریج در منجلاب افسردگی فرو میروند. از شغلی که زندگیشان را در آن هدر دادند و از شریک زندگی که خودشان را فدای او کردند، خسته شده اند. می دانند ناراحت هستند و حتی آن را بر زبان می آورند. اما وقتی زمان تغییر می رسد، وقتی این فرصت به آنها داده می شود تا راه دیگری برای زندگی برگزینند و زندگی شادتری داشته باشند،دست روی دست گذاشته و هیچ کاری نمی کنند. زیرا به شدت به زندگی کنونی شان(که در آن نه امید هست و نه لذت) علاقه نشان می دهند. ممکن است که از شخصیتشان و زندگیشان بیزار باشند اما لااقل این وضعیت برایشان آشناست. این افسردگی را می شناسند. اما از آن تغییر بی اطلاعند و نمی دانند چه آینده‌ایی خواهند داشت. تمام زندگی خود را صرف ساخت یک زندگی ناراحت و غمگین کرده‌اند و نمی خواهند آن را بخاطر چیز به ظاهر احمقانه‌ایی مثل شادی از دست بدهند! این کار احمقانه است! کار من احمقانه بود. ذهن می تواند یک موهبت باشد یا چیزی خطرناک. وقتی به کودکی که در اتاقش کز کرده می گویید، پدر و مادرت اشتباه کردند اما این وظیفه ی توست که بدنبال علائقت بروی، پاسخ می‌دهد: «اونا از هم جدا شدند.منو درک نمی‌کنند. به حرفهام گوش نمیدن.»علیرغم شکایاتی که افراد درباره‌ی زندگیشان می‌کنند،آنها (بهتر بگویم ذهنشان) همین طوری راحت‌تر است.ممکن است آنها از ترس‌هایشان، آرزوهایی که به آن دست نیافتند و رؤیایی که تحقق نیافت شاکی باشند و حتی بگویند که اگر یک عصای جادویی داشتند همه چیز را تغییر می دادند. اما این ظاهر قضیه است. ذهن قدرت مطلقی دارد(که شما به او داده اید). پس نمی خواهد تسلیم شود. برای بدست آوردن آنچه که می خواهیم باید در عقایدی که ما را به اینجا رسانده، تغییر ایجاد کنیم و این خلاف خواسته‌ی ذهن است. ذهنی که ما را به آنجا رسانده. ما باید عقاید آشنا را کنار گذاشته و به سمت ناشناخته ها حرکت کنیم. به جای اینکه بر اراده و توانش تمرکز کند، به ذهنی ایمان آورده که همواره آزارش می‌دهد. او به بدترین دوستش، بیشترین قدرت را داده تا زندگی و آینده‌اش را رقم بزند. در نهایت او تغییر نمی کند. به فرد رؤیاهایش تبدیل نمی شود و احساس بهتری نسبت به خود و زندگی‌اش نخواهد داشت. ذهنش همچنان مقاومت می کند و مانع می شود. او را همین طوری که هست می خواهد.

جور دیگری فکر کنید و عمل کنید. هیچ راه دیگری برای نجات خودتان و زندگیتان وجود ندارد.

وقتی به عکس آن قاتل خیره شده بودم، فهمیدم زندگی‌ام دروغی بیش نبود. تمام مشکلات و مسائل و تمام افرادی که علیه شان موضع گرفته بودم و انسان های شروری که با آنها دست به گریبان بودم، تنها در ذهنم بودند. تنها زائیده‌ی فکرم بودند. یا بهتر بگویم تجربه‌ی من از آنها تنها در ذهنم بود. در گذشته، وقتی افسرده بودم، به چیزهای غلط فکر می کردم و انتظار اتفاقات خوب و مطلوب داشتم. وقتی آنگونه فکر می‌کردم و آنها را باور داشتم جوری رفتار می‌کردم که انگار آن مزخرفات حقیقت داشتند. من نقش یک بازنده را بازی می‌کردم. وقتی خودم را بازنده می دانستم، چطور می توانستم از دیگران انتظار داشته باشم مرا نوع دیگری ببینند؟ چطور ممکن بود زندگی را سخت بدانم و انتظار داشته باشم برمن آسان بگیرد؟ من آنچه که باور داشتم را دریافت کردم.چیزی که باور داشتم این بود که: بی ارزشم، کسی مرا دوست ندارد و نخواهد داشت. اینکه برای همیشه تنها خواهم بود در ذهنم داستانی غم انگیز از خودم بعنوان یک قربانی می ساختم. در تمام طول عمر خاطرات بدم را یادآوری می‌کردم.تا در خاطرم ثبت شود،من را متقاعد کند و ضعیف سازد.فکر می‌کردم همه چیز و همه کس علیه من هستند. اما در واقع دشمن اصلی، ذهنم و خودم بودم. در تمام مدت از خطری که آن بیرون انتظارم را می‌کشید می ترسیدم. ضعف خودم را توجیه می‌کردم. ذهنم به من خیانت کرد.افکارم مرا فریفت.وقتی از اثرشان آگاه شدم، بالأخره شروع به حل مشکلات و ایجاد تغییر درخودم کردم. بالأخره دریافتم چکار کنم. زیرا حقیقت این است که شما به کمال نمی رسید مگر اینکه باور داشته باشید کامل هستید. شاد نخواهید بود مگر باور کنید که شاد هستید. زندگیتان تغییر نخواهد کرد مگر اینکه خودتان بخواهید و دست به کار شوید. افکاری که به آنها اجازه‌ی ابراز می دهید، باور قلبی‌تان میشوند. و باورتان، پایه و اساس آنچه که هستید. اینکه چه کسی هستید رفتارها و اعمالتان را تعیین می کند. ارزشهایی که به آنها پایبندید و کارهایی که انجام می دهید. حقیقت در افکارتان نهفته است. دنیا در ذهنتان واقع شده. در ذهن مشکلاتتان و راهکاری برای حل بزرگترین مسائلتان وجود دارد. از ذهن بدرستی و با هوشمندی استفاده کنید. از افکار درجهت مثبت بهره ببرید. قدم بردارید و به خودتان ایمان داشته باشید. کم کاری یعنی محروم ساختن خود از زندگی فوق العاده و شخصیت عالی‌ایی که می توانستید به دست آورید. پس همواره هزاران آدمی که هر روز می بینید و ذهنشان زندگیشان را رقم میزند. به خاطر داشته باشید: هرچه که بکارید همان را برداشت می کنید. بدبینی دانه‌ی مهلکی است. بنابراین جور دیگری فکر کنید و عمل کنید. هیچ راه دیگری برای نجات خودتان و زندگیتان وجود ندارد.

افکار مثبت دنیای مثبت را می سازند.

افکار مثبت دنیای مثبت را می سازند. اما برای اینکه آن دنیا در حقیقت ایجاد شود باید به آن افکار مثبت عمل کنید.
تنها با تغییر در رفتارهایتان است که افکارتان تغییر می‌کنند.
زیرا افکار خود به خود باعث تغییر یکدیگر نمی شوند.
همه‌ی آنها چه مثبت و چه منفی در یک سطح هستند. آنها غیر واقعی، خودسر و خیالی اند. فقط تجربیات‌اند که افکار را تغییر داده و ذهن را تغییر می دهند. تنها با تغییر رفتار و اعمال می توانم خودم را تغییر دهم تنها آنموقع است که خودم را تواناتر، کامل و ارزشمند می یابم. شما هم همینطور.
پس از خودتان بپرسید : چه چیز دلیل اصلی سردرگمی و ناکامی شماست؟
چه چیز در زندگی آنقدر ناامید کننده است که به بدبینی تان دامن میزند؟
چرا از عدم اعتماد به نفس رنج می برید؟
و چرا افسرده اید؟
اگر بخاطر نوع ارتباط تان با خانواده است چگونه می توانید آن را بهبود ببخشید؟(بدون داشتن خشم، کینه و ترسی که تاکنون مانع این قضیه شده.)
چه کاری از دست شما برمی آید؟ چه اقدامی لازم است؟
اگر بخاطر نداشتن دوستان،همدم و یا یک رابطه‌ی عاشقانه است، چطور می توانید روابط خود با دیگران را بهبود ببخشید؟(بدون داشتن احساس ترس،نگرانی و افسردگی که تاکنون مانع آن شده.)
چه کاری از دست شما برمی آید؟ چه اقدامی لازم است؟
اگر بخاطر بی هدفی در زندگی است،یا شغلی که دارید، آدمهایی که با آنها برخورد می کنید،و یا اعتیاد فزاینده‌تان به آنها، (که حالا هیچکدام نه برایتان مفید فایده است و نه به کارتان می اید)، چطور می توانید این شرایط را تغییر دهید؟ آن افراد را کنار بگذارید بدون اینکه احساس ترس یا نیاز داشته باشید و بدون داشتن احساس وابستگی به آنها که تاکنون باعث شده دست وبالتان بسته شود.
چه کاری از دست شما برمی آید؟چه اقدامی لازم است؟
هر قدمی که برای تبدیل شدن به یک انسان جدید برمیدارید،
در واقع ترک کردن آدمیست که بودید.
هر قدم افکار جدید و حقایق جدیدی را با خود به ارمغان میاورد.
این تغییر است. این راهی است که با آن ذهنتان، شرایط‌تان و زندگیتان را تغییر دادید.

هیچ کس نمی تواند به شما آسیبی برساند مگر اینکه خودتان این اجازه را به او بدهید.

مکن است تاریکی جایش را به روشنایی‌ دهد و بار مشکلاتشان سبک گردد. اما این موقعیت برای آنها فاقد اعتبار است. با آن احساس راحتی نمی کنند. ترس جدیدی به وجود میاید، که ناشی از یک فکر اشتباه نیست بلکه بالعکس فقدان آن فکر است. فقدان فکری که احساس امنیت و راحتی به او می داد و در نهایت او در می یابد که هیچ چیز نمی دانسته. درچیزی جدیدی که درک کردند امید هست. آنها شروع به تلاش برای تغییر در باورها و عقایدشان می‌کنند. از امروز بهتر و مثبت تر فکر می کنم. باور می کنم که چیزی از دیگران کم ندارم.» در این اقدام جدید برای تغییر رفتار، آنها به مشکل و مانع برمیخورند. دوباره همان افکار قبلی به سراغشان می اید. اگر به آن توجه نکنند، دوباره باز می گردد. این روند ادامه دارد. زیرا ذهنشان کار دیگری بلد نیست و نوع زندگی دیگری را نمی شناسد. آنها به این افکار منفی معتاد شده‌اند. تبدیل به قسمتی از آنها گردیده و به آن وابسته‌اند. همان طور که اعتیاد از طریق ذهن تشدید میگردد، این افکار نیز به خودی خود اعتیاد آور می شوند. اگر چه می دانید این افکار به شما آسیب می رساند،احساس می کنید کنترل خودتان را از دست داده اید. دوباره به همان افکار باز می گردید. در عمق وجود به همان چیزها ایمان می آورید. حتی با اینکه اکنون درباره‌ی ذهنی، که چشم و گوش بسته مطیع آن بودید، اطلاعات جدیدی کسب کرده‌اید. ذهن مقاومت می کند و به گفتن همان چیزهای قبلی ادامه می‌دهد. اگرچه به خودتان می گویید که این افکار دروغ هستند و نباید از آنها پیروی کنید و می دانید که باید کارهای دیگری انجام دهید، اما همان رویه‌ی قبلی را به پیش می گیرید. خود را تسلیم ترس هایتان می کنید. تغییر را به تعویق انداخته و خودتان را ناامید می کنید. مانند معتادی که سرنگ بدست درون یک دستشویی کثیف است. با اینکه می داند کارش موجب ناراحتی کسانی می شود که او را دوست دارند، در جا و محل دیگری به او نیاز است،اما بار دیگر به هیولای درونش اجازه‌ی پیروزی می‌دهد و تسلیم آن می گردد. با وجود آنچه که یاد گرفتید هنوز گاهی دچار شکست شده و با آن درگیر می شوید. اگر چه می دانید افکارتان دروغی بیش نیست از حقیقت اصلی اطلاع ندارید. مگر اینکه بر ترس تان غلبه کنید و آن را تجربه کنید.

 

آن حقیقت این است که:
این شما هستید که زندگی خودتان را می سازید. هیچ کس نمی تواند به شما آسیبی برساند مگر اینکه خودتان این اجازه رابه او بدهید. ذهن تان کنترل را بدست گرفته و این کار را از طریق باورها و افکار منفی صورت می‌دهد. از چرخه‌ایی متشکل از رنج،شکست،ترس و ضرر و زیان (که خودش آن را بوجود آورده) استفاده می کند. این چرخه مملوء از افکار منفی است اما به شما احساس آسودگی می‌دهد.این تنها راهی است که برای زندگی کردن بلد هستید و تمام آن چیزی است که می دانید. بنابراین از عمق وجودتان، ترجیح می دهید در آسودگی باشید تا اینکه سختی تغییر را به جان بخرید! این قدرت پایان نمی پذیرد مگر این چرخه متوقف گردد. و این سخت ترین قسمت آن است. هر طور که باشید (با هر نیروی فیزیکی و وضعیت عاطفی) و هرنقطه ضعفی که داشته باشید،ذهنی که شما را خلق کرده مایل به تغییرتان نیست. شما را اینگونه ناتوان ساخته و نمی خواهد تغییر کنید. این دیوانه کننده‌ترین واقعیت زندگیست. بسیاری از ما تمایلی به تغییر نداریم. و ترجیح میدهیم تسلیم شرایطی شویم که در آن قرار داریم.

خوش بینی را ول کنید!

تغییر در افکار فقط به معنی خوش بینی نیست. خوش بینی به تنهایی نمی تواند زندگیتان را نجات دهد.
خوش بینی را ول کنید!
این سفر مهمتر از این چیزهاست. چیزی بیشتر از فکر کردن به غروب و طلوع خورشید، رنگین کمان و یا حتی غم وناراحتی.
بحث بر سر بقاست. این زندگی به اندازه‌ی کافی سخت هست پس با باور به این که دشوار است، آن را سخت‌تر نکنید!
چرا اینقدر بدبینی؟ چرا به بدترین چیزها می اندیشیم؟
اگر هدف این زندگی تنها فلاکت و بدبختی است پس من نه لذت ببرم و نه خوشحال باشم؛ زیرا زندگی ساده‌تر نخواهد بود. اما زندگی یعنی اعتماد به نفس. زندگی یعنی به قدرتت ایمان داشته باش. از هر چالش پیروز بیرون بیا. یعنی از میان طوفان عبور کن. شما می توانید از این مانع عبور کنید. از بزرگترین مانع زیرا این شما هستید و هیچ کس مناسب تر، تواناتر و ارزشمندتر از شما نیست. تمام زندگی، شما را برای همین آماده کرده و تجربیات، شما را به اینجا رهنمون ساخته.
مهم نیست چه اتفاقی می افتد. به یک پیروزی شکوهمند می رسید یا شکست عظیم. در هر صورت شما خوب و سرحال هستید. روز دیگری خواهد آمد. شما از این تجربه استفاده خواهید کرد. از دل مشکلات گذر می کنید. تنها عمل مهم است
باید افکارتان را بشنوید. افکار می گویند :« سخت است. تو نمی توانی! » اما شما کار خودتان را بکنید! زیرا شما می دانید افکارتان تنها افکارند. حقیقت ندارند. زیرا شما می دانید تنها از طریق عمل کردن است که می توانید رشد کرده و مشکلات را از سر راه بردارید. انتظار بس است. امید بس است. تلاش نکردن و تنبلی کافیست. فقط عمل مهم است. تنها آنگونه است که شخصیت خود و زندگیتان را بهتر می کنید. ما باید بهتر فکر کنیم و باور کنیم. اما از آنها مهمتر انجامشان است.
در افکارتان باورهایتان وجود دارد و در باورهایتان اعمالتان و این اعمالتان است که شکست یا پیروزی را رقم میزند.
تاکنون این مشکلاتتان نبوده که بر سر راهتان مانع ایجاده کرده. همین طور افرادی که ناراحت‌تان کردند یا کسانی که ترکتان گفتند. حتی افکار و منفی بافی‌هایتان هم عامل آن نبوده. بلکه ایمان شما به آنها، اعمالی که درپی آن انجام دادید و رفتارتان براساس آنها عامل آن بوده باور داشتید آن کار غیر ممکن است پس تسلیم شدید. باور کردید که هیچ امیدی نیست و تلاش نکردید. باور کردید بی ارزشید. لایق آن نیستید و یا ناتوانید. پس آنچه که حقتان بوده را بدست نیاوردید و به چیزی کمتر از آن راضی شدید. افسردگی‌تان و مشکلاتی که با آنها دست و پنجه نرم می کردید از همان جا سرچشمه می گرفت. حتی افرادی که ما را رها کردند و ناتوانی ما در تغییر از همان جا نشأت گرفته بود. زیرا فکر نمیکردید تغییر کنید. باور نداشتید که می توانید تغییر کنید. پس هیچ تلاشی نکردید. پس تغییر نکردید. شما هیچ اقدامی نکردید
به خودتان ایمان و باور نداشتید پس کاری که لازم بود را انجام ندادید. چیزی که می توانست شما را به مطلوبتان برساند. شما را به فردی تبدیل کند که می خواهید. فردی که باید به آن تبدیل شوید تا به زندگی مطلوبتان دست یابید.
افکارتان (و ذهنتان) راه رسیدن به این هدف هستند.

افکارتان پیروز می گردد.

ذهن هر آنچه را که با باورهای خود ساخته‌اش در تضاد باشد نیست و نابود می کند. پاک می کند و از بین می برد.
قادر به تصور دنیایی خارج از دنیای خودساخته‌اش نیست،و نمی خواهد اطلاعاتی که از حیطه‌ی باورهایش خارج باشد را بپذیرد. ذهن، شما را بوجود می آورد. ذهن شما، از طریق افکار و باور هایش دنیایی را خلق می کند که شما در آن زندگی می کنید. دنیایی که در آن تمام شواهد و تجارب به حقایقی اشاره دارد که خودش ساخته و به ترسهایی که شما پذیرفته اید.
دنیایی را می سازد که شما در آن ساکن هستید. مثل اینکه کسی شما را دوست ندارد و به شما توجهی نمی کند. آرزوهایتان به مشکل میخورند و نگرانی‌هایتان بوقوع می پیوندند. آنچه که از آن می ترسید را احساس می کنید و آنچه را که احساس می کنید تجربه می کنید. علاوه برتأثیراتی که بردیدگاهتان دارد،چیزی که از همه مهمتر و خطرناکتر است این است که: ذهن نه تنها برای اثبات باورهایش شواهدی را می آورد بلکه فردی را ایجاد می کند تا به باورهایش اعتبار ببخشد. ذهن، براحتی متقاعدتان می کند که همه شما را زیر نظر دارند یا هیچ کس به شما توجهی ندارد.کسی شما را دوست ندارد یا همه از نقاط ضعف‌تان آگاهی دارند. این طور نیست که ذهن به شما بگوید که رؤیاهایتان تحقق نمی یابد. زیرا آسیب ذهن تنها به امور نهان محدود نمی شود بلکه ذهن فردی را می سازد که آن ترس ها در واقعیت زندگی اش نمود پیدا کنند. تنها چیزی که اهمیت دارد فکر و باورتان است. وقتی شما چیز خاصی را باور کنید همان می شوید. افکارتان پیروز می گردد.

افسردگی یک بیماری نیست. یک نشانه است.منشأ یک مشکل نیست. نتیجه‌ی آن است.

برای خیلی ها توضیح یک قتل روشن است.
اوبیمار، افسرده و غمزده بود. بهرحال افسردگی یک بیماریست. مگه نه؟ بیماری‌ایی که باید کنترل و درمان شود تا فرد به خودش و دیگران آسیب نزند. من این را رد میکنم و از آن متنفرم. وقتی پزشکان فردی را معاینه می‌کنند و(به دلیل ترس،بدبینی و یا ناتوانی در کنار آمدن با مشکلات زندگی) او را افسرده می یابند، متوجه می‌شوند که چیزی سرجای خودش نیست. باوجود تمام آنچه که در زندگی او رخ داده، بنا نبوده که او افسرده شود.اما پزشکان او را افسرده می یابند. انگار که یک بیماری فیزیکی است. فکر میکنم آنها علت و معلول را گم کرده اند. انگار وجود آدمی یک چیز کامل بالفطره است و وقتی مشکلی پیش می‌آید چیزی زیاد و کم شده.
آنها پزشک هستند. دانشمند و محقق‌اند. وقتی یک پزشک مشکلی جسمی را (همچون: کاهش وزن.کاهش اشتها
ریزش مو یا افزایش ترس و نگرانی)،درون فرد می یابد مایل است بپذیرد که عامل آن به فیزیک فرد مربوط می شود.
اما این نادیده گرفتن حقیقت است. و حقیقت این است که: ما به عنوان انسان این قدرت را داریم، تا تمام آنچه که به ما داده شده را از بین ببریم. زندگی مان را نابود کنیم. بدون اینکه به بیماری خاصی نیاز باشد!
افسردگی یک بیماری نیست. یک نشانه است.منشأ یک مشکل نیست. نتیجه‌ی آن است.

تخم مرغ نیست مرغ است! ( ذهن شما دوست شما نیست)